تبلیغات
اسلام دینی زیبا و زندگی بخش - به امورات مردم رسیدگی كن ( داستان نبوی زیبا)
اسلام دینی زیبا و زندگی بخش
اسلام دینی جهانی ، پیامبر رحمتی برای جهانیان ... لطفا با تنگ نظری و ناآگاهی ، دایره اش را محدود نكنیم..
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


هلـــه نومیـــد نباشی کـــه تـــو را یـــار بــراند

گـــرت امروز بـــراند نــه کـــه فـــردات بخواند

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کـــن آن جا

ز پس صبر تـــو را او به ســـر صـــدر نشاند

و اگــر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرهــا

ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند.

دوستان اسلام ما زیباست ، زیباییهایش را ببینیم ، نازیبائیها را حاصل برداشت های غلط

از اسلام بدانیم ، همیشه در پی جواب این سوال باشیم : آیا اسلامی كه ما داریم واقعا

همان اسلامی است كه خداوند آنرا برایمان می خواهد واقعا ؟! واقعا؟! بعدا در مورد

اسلام زیبا قضاوت كنیم .
راه ارتباطی با مدیر وبلاگ :
abal.360@gmail.com

مدیر وبلاگ :حبیبه
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتان در مورد وبلاگ " اسلام دینی زیبا و زندگی بخش " چیست؟





داستان زیر برگرفته از گفتار نبی مكرم اسلام صلی الله علیه و سلم است 

داستان شماره 23

دو پادشاهی که از تخت پادشاهی می ترسیدند

مترجم : عبدالله دریایی 

زهران مردی با تقوا و پرهیزگار بود که خدا را دوست می داشت و همیشه در عبادت بود . بنی اسرائیل بعد از اینکه موسی و هارون علیهما السلام از میانشان رفتند از او خواستند که پادشاه آنها شود . وقتی زهران بر تخت سلطنت قرار گرفت تصمیم گرفت وارد بیت المقدس شود و نماز بخواند ، زمانی که مشغول نماز خواندن بود به یاد بعضی از گناهانش افتاد از ترس خداوند به گریه افتاد

 و با خودگفت : می خواهم بیشتر خدا را عبادت کنم شاید گناهانم را ببخشاید اما پادشاهی زیاد وقت مرا خواهدگرفت .. زهران خود را از این کار ناتوان می دید  که بتواند  هم کارهای پادشاهی را انجام دهد و هم زیاد به عبادت مشغول شود  و از این نکته غافل بود که اجرای عدالت در بین مردم خود بالاترین عبادات است و انجام کارهای پادشاهی به صورت درست جزء بهترین عبادتها محسوب می شود اما متاسفانه زهران اینرا نمی دانست لذا تصمیم گرفت پادشاهی را رها کرده و تنها به عبادت خدا بپردازد . زهران سر طنابی را  به دیوار مسجد محکم بست و  بدون اینکه کسی او را ببیند با کمک طناب از دیوار پایین آمد و به سرزمینی دور دست سفر کرد .. به شهری رفت که هیچکس او را نمی شناخت کارگرانی را دید که مشغول ساختن خشت هایی برای ساختمان سازی هستند همراه آنها مشغول کار شد و هر روز مزد کارش را می گرفت قسمتی ازآن را برای مصرف خود می گذاشت و قسمتی بر فقیران و مستمندان صدقه می کرد و همیشه نمازش را اول وقت بجای می آورد دیگران کارگران رفتار او را متوجه شده بودند لذا این خبر را به پادشاهشان رساندند ، پادشاه کسی را به دنبال او فرستاد اما زهران قبول نکرد که نزد  پادشاه برود و به فرستاده ی پادشاه گفت : من نزد پادشاهان نمی روم ، حاکم سه مرتبه از درخواست تشریف فرمایی را کرد اما او هر بار از رفتن نزد حاکم خودداری می نمود ، این بود که حاکم سوار بر اسب شده و به سوی زهران رفت وقتی به زهران رسید زهران پا به فرار گذاشت و حاکم او را دنبال کرد تا اینکه به او رسید و با آرامی از او پرسید : تو را چه شده است ای مرد چرا از من فرار می کنی ؟ من حاکم این شهرم و می خواهم داستان زندگی تو را بدانم ، زهران ابراز داشت : ای حاکم از شما تقاضا دارم که مرا به حال خودم رها کنی ،  اما حاکم همچنان اصرار می ورزید لذا زهران بخاطر اصرار پادشاه داستان زندگیش را بازگو کرد ... .

دراین هنگام پادشاه زهران را به آغوش کشید و گفت : ای زهران لازم است من نیز مانند تو به عبادت خدا مشغول شوم  آیا قبول می کنی که بقیه ی عمرمان را با هم به عبادت خداوند و دور از دستگاه حکومتی سپری کنیم .. دو مرد با هم توافق کردند که با هم زندگی کنند و روزی روزانه خود را بدست آورند و شب و روز به عبادت خداوند مشغول باشند و تا دم مرگ یک لحظه هم از عبادت او غفلت نورزند . و اگر از عالم خداترسی می پرسیدند حتما به آنها خبر می داد که در صورت توانایی انجام امورات حکومتی به نحو احسن و اجرای عدالت در بین بندگان نزد خداوند بسی با ارزش تر است . 

برگرفته از كتاب : رحله مع 30 حدیثا نبویا ، محمد عدنان غنام     

مترجم : مدیر وبلاگ ( استفاده با ذكر آدرس وبلاگ بلامانع است ) 





نوع مطلب : داستان های بسیار زیبا و كودكان ، 
برچسب ها : داستان نبوی بسیار زیبا، دو پادشاهی كه از پادشاهی می ترسیدند، به امورات مردم رسیدگی كن، در بین مردم بودن، به امورات مردم رسیدگی كردن،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 2 آذر 1393
پنجشنبه 6 آذر 1393 03:18 ب.ظ
سلام
ممنون از داستانتون
اما زیاد روان ترجمه نشده و بعضی سمت هاش کاملا گنگ می باشد.
مننفهمیدم تهش چی شد و اون اگر فرد مورد اعتماد و عاقلی بوده یعنی نمیدونسته که عدالت و خدمت از عبادت شخصی بالاتره.
زیاد جالب نبود.ببخشید من نظرم رو فقط گفتم
تشکر از زحمتهاتون
دوستدار شما:راحله
حبیبه سلام خواهر گرامی
ممنون از نظر ارزنده شما ، سعی می كنم روانتر ترجمه كنم
سربلند و پیروز باشید .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وبلاگ
در كل اینترنت
  تماس با ما
جزیره قشم
تحلیل آمار سایت و وبلاگ