تبلیغات
اسلام دینی زیبا و زندگی بخش - ربیعة الرأی كیست ؟ ( بزرگان را بیشتر بشناسیم )
اسلام دینی زیبا و زندگی بخش
اسلام دینی جهانی ، پیامبر رحمتی برای جهانیان ... لطفا با تنگ نظری و ناآگاهی ، دایره اش را محدود نكنیم..
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


هلـــه نومیـــد نباشی کـــه تـــو را یـــار بــراند

گـــرت امروز بـــراند نــه کـــه فـــردات بخواند

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کـــن آن جا

ز پس صبر تـــو را او به ســـر صـــدر نشاند

و اگــر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرهــا

ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند.

دوستان اسلام ما زیباست ، زیباییهایش را ببینیم ، نازیبائیها را حاصل برداشت های غلط

از اسلام بدانیم ، همیشه در پی جواب این سوال باشیم : آیا اسلامی كه ما داریم واقعا

همان اسلامی است كه خداوند آنرا برایمان می خواهد واقعا ؟! واقعا؟! بعدا در مورد

اسلام زیبا قضاوت كنیم .
راه ارتباطی با مدیر وبلاگ :
abal.360@gmail.com

مدیر وبلاگ :حبیبه
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتان در مورد وبلاگ " اسلام دینی زیبا و زندگی بخش " چیست؟





در سال 51 هجری كه گردانهای لشكر اسلام، برای آزادی بشریّت از بندگی انسانها، غرب و شرق را در می‌نوردیدند، امیر خراسان و فاتح سیستان، صحابی بزرگوار، حضرت رَبیع بن زیاد حارثی نیز در رأس لشكری به قصد عبور از رود سیمون و فتح سرزمین‌های ماوراء النهر، حركت كرد. غلامش به‌نام فرّوخ نیز در این سفر با او همراه بود، نبرد آغاز شد. شجاعت و دلاوری فرّوخ در نبرد با كفّار، او را بیش از پیش به نزد امیر محبوب و بزرگوار گرداند.


بالاخره بعد از نبرد سنگین با دشمن، لشكر از رودخانه عبوركرد. به محض گذشتن از رودخانه، امیر و لشكر همگی وضو گرفتند و به شكرانۀ این فتح بزرگ، دو ركعت نماز خواندند. سپس امیر خواست كه از فرّوخ به خاطر رشادت‌ها و شجاعت‌هایش در این نبرد، تقدیر به عمل آورد؛ در نتیجه او را آزاد كرد و سهم‌ غنیمت و هدایای بسیار دیگری نیز به او داد.
طولی نكشید كه امیر دارفانی را وداع گفت و فرّوخ بسوی مدینۀ منوره باز گشت.

 

در آن زمان از عمر فرّوخ سی سال می‌گذشت. تصمیم گرفت كه خانه‌ای بخرد و ازدواج كند، همانطور هم شد. خانۀ مناسبی خرید و با زنی عاقل، فاضل و متدیّن كه تقریباً با او همسن‌ و سال بود ازدواج كرد. زندگی در آن خانه و در كنار همسر مهربانش برای او لذّت‌بخش بود؛ اما نتوانست او را از رفتن به جهاد باز دارد.
با شنیدن اخبار پیروزی مجاهدین، میل و شوق او به جهاد بیشتر می‌شد. در یكی از روزها، خطیب مسجد نبوی با اعلان خبر پیروزی مجاهدین، مردم را به شركت در جهاد تشویق كرد.

فرّوخ با شنیدن این سخنان به خانه برگشت و به همسرش گفت: می‌خواهم به جهاد بروم.

همسرش گفت: ای ابو عبدالرحمن! مرا با این جنینی كه در شكم دارم تنها می‌گذاری! گفت: شما را به خدا می‌سپارم، این سی هزار دینار را بگیر و از آن برخودت و فرزندت خرج كن.

بعد از چند ماه همسرش وضع حمل كرد و پسری را به دنیا آورد كه او را «ربیعه» نامید.

 

از همان زمان كودكی‌، آثار نجابت و تیزهوشی براو پیدا بود. مادرش او را به معلّمان و مربّیان سپرد تا او را آموزش دهند و تربیت كنند. طولی نكشید كه خواندن و نوشتن را آموخت سپس قرآن كریم را از بر نمود و بعد ازآن به حفظ سنّت نبوی و امثال و اشعار عرب پرداخت و مسائل زیادی از دین را آموخت. روز به‌ روز بر علم و تقوای ربیعه افزوده می‌شد. مادرش به خاطر پیشرفت او در مسائل علمی و تربیتی، اموال زیادی را نثار معلمان و مربیان او می‌كرد. سالها گذشت و از پدرش فرّوخ خبری نشد. اقوال مختلفی از او می‌رسید، بعضی‌ها می‌گفتند اسیر شده، بعضی دیگر می‌گفتند: شهید شده و عدّه‌ای می‌گفتند: زنده است و در راه خدا جهاد می‌كند.

 

ربیعه به سن بلوغ رسید، افراد دلسوز به مادرش می‌گفتند: ربیعه به اندازۀ كافی علم آموخته، او را بفرست تا كار كند و مخارج خانواده را تأمین كند؛ امّا مادرش می‌گفت: از خدا می‌خواهم كه هرچه به خیر او است بـرایش انـتخاب كـند، ربـیعه عـلم را انتخاب كرده است.

ربیعه با جدیّت و تلاش، راهی را كه انتخاب كرده بود می‌پیمود و مثل تشنه‌ای كه به‌دنبال آب است حلقه‌های درس را دنبال می‌‌كرد.
او از بقایای صحابه امثال انس بن مالك رضی الله عنه و بزرگان تابعین همچون سعیدبن المسیب و سلمه بن دینار استفاده برد.

روزها و شبها تلاش می‌كرد. و وقتی كسی به او می‌گفت: كمی به خودت رحم كن، در جواب می‌گفت: «از اساتیدم شنیدم كه می‌گفتند: هر گاه همۀ وجودت را به علم دهی، علم بعضی از خودش را به تو می‌دهد».

 

دیری نپائید كه شهرت ربیعه به همه جا رسید. شاگردانش زیاد شدند و قومش او را سرور خود ساختند. زندگی او به خوبی و آرامی می‌گذشت. نیمی از روز را در بین اهل خود و نیمی دیگر را در مسجد نبوی در مجالس علم می‌گذراند. تا آنكه ناگهان حادثۀ عجیبی رخ داد. در یكی از شب‌های تابستان، سواره ای شصت ساله وارد مدینه شد و سوار بر اسب كوچه‌های مدینه را به قصد خانۀ خود،‌ طی می‌كرد؛ اما نمی‌دانست كه خانه‌اش باقی مانده یا خیر! زیرا از آن زمان سی‌سال گذشته بود.
چیزی از نماز عشاء نگذشته بود و مردم در كوچه‌های مدینه رفت و آمد می‌كردند؛ اما كسی به آن سوار توجّهی نمی‌كرد تا آنكه ناگهان متوجّه خانۀ خود شد در را باز دید. از فرط خوشحالی، قبل از اجازه گرفتن، وارد خانه شد.

صاحب خانه با شنیدن صدای در، از بالا به داخل حیاط خانه خیره شد. دید كه مردی با در دست داشتن شمشیر و نیزه، شبانه وارد خانۀ او شده است! با خشم به طرف او رفت و گفت: ای دشمن خدا ! از تاریكی شب استفاده می‌كنی و وارد خانۀ مردم می‌شوی ؟! سپس مثل شیر به طرف او حمله برد و فرصت حرف زدن را به او نداد.

دو مرد به هم دیگر پریدند و سر و صدایشان بالا رفت و همسایگان، خانه را احاطه كردند تا همسایۀشان را یاری كنند. صاحب خانه،گردن آن مرد را گرفت و گفت: ای دشمن خدا تو را رها نمی‌كنم مگر در نزد حاكم.

مرد گفت: من دشمن خدا نیستم و گناهی را مرتكب نشده‌ام، خانه خودم هست؛ چون در باز بود داخل شدم. سپس رو به مردم كرد و گفت: گوش دهید: این خانۀ من است من فرّوخ هستم آیا كسی نیست كه مرا بشناسد. با شنیدن صدا، مادرِ صاحب خانه از خواب بیدار شد و از پنجره به بیرون نگاه كرد، دید كه شوهرش است. تعجب كرد، ناگهان فریاد زد: او را رها كنید: ای ربیعه، او را رها كن، پدرت هست
ای ابو عبدالرّحمن (فرّوخ) مواظب باش او پسرت هست.

 

با شنیدن این سخنان ربیعه دست و سر و گردن پدر را بوسید. مادرش پائین آمد تا بر شوهرش كه سی سال او را ندیده بود و از او قطع امید كرده بود، سلام كند. دو همسر شروع به صحبت كردند؛ اما یک چیزی ذهن مادر ربیعه را به خود مشغول كرده بود، به خود می‌گفت: اگر از من سؤال كند كه آن سی‌هزار دینار كجاست؟ چه كار كنم؟ آیا اگر به او بگویم كه آن پولها را خرج فرزندمان كرده‌ام قانع می‌شود؟ آیا باور می‌كند كه فرزندمان بسیار اهل انفاق هست و چیزی را باقی نگذارده است؟!
در حالی كه مادر ربیعه در این افكار بود ناگهان همسرش گفت: این چهار هزار دینار را روی آن سی هزار دینار بگذار تا با آن باغ یا چیز دیگری بخریم؟ زن ساكت ماند، شوهر گفت آن مال كجاست؟ زن جواب داد:مال را در جایی گذاشته‌ام كه باید می‌گذاشتم، إن شاءالله آن را می‌آورم.
صدای اذان، صحبت آنها را قطع كرد. فرّوخ برخاست تا وضو بگیرد. وضو گرفت و به طرف در رفت و سؤال كرد: ربیعه كجا است؟ گفت: زودتر از تو به مسجد رفت و احتمالاً كه تو به نماز جماعت نرسی.

 

فرّوخ به مسجد رفت امام از نماز فارغ شده بود. خودش نماز خواند. سپس رفت و بر رسول ‌الله صلی الله علیه وسلم سلام كرد. سپس به طرف روضۀ شریفه رفت و در آنجا نماز سنّت خواند. وقتی كه خواست به خانه برگردد متوجه مجلسی از مجالس علم شد كه تا به حال ندیده بود. مردم حلقه ‌به ‌حلقه دور شیخ را احاطه كرده بودند بطوری كه مسجد پر شده بود و جای ایشان نبود. پیرمردان وافراد با شخصیت و جوانانی قلم به دست، آ‌نجا حاضر بودند كه با توجّه به سخنان او گوش می‌ دادند و یادداشت می‌كردند.

فرّوخ بسیار سعی كرد تا صورت شیخ را ببیند؛ امّا موفق نشد. بیان قوی، علم راسخ و حافظۀ عجیب شیخ، او را به شگفتی وا داشته بود. طولی نكشید و مجلس شیخ به ‌پایان رسید. مردم به سوی او هجوم بردند و تا خارج از مسجد او را همراهی كردند.

 

فرّوخ از مردی ‌كه دركنارش بود پرسید، این شیخ كیست؟ مرد با تعجب به او گفت مگر تو اهل مدینه نیستی؟ گفت: بله، گفت: آیا در مدینه كسی هست كه شیخ را نشناسد؟ فرّوخ گفت: مرا معذور بدار، زیرا سی سال در مدینه نبودم و دیروز برگشته ام.

مرد گفت: اشكالی ندارد، بنشین تا دربارۀ شیخ برای تو توضیح دهم.

این شیخ از بزرگان تابعین و علمای مسلمین و محدّث و فقیه و امام اهل مدینه است. افرادی چون ابو حنیفه، مالك بن انس، سفیان ثوری، اوزاعی، و غیره در مجلس او حاضر می‌شوند. او مردی سخاوتمند، متواضع و دارای اخلاق ارزنده است.

فرّوخ گفت: امّا شما اسم شیخ را به من نگفتی؟

مرد جواب داد: او ربیعة ‌الرأی است.

فرّوخ گفت: ربیعة ‌الرأی!!

مرد گفت: بله، ربیعة ‌الرأی. این لقب را علمای مدینه به او داده‌اند؛ زیرا وقتی حكمی را در كتاب خدا و سنت رسول‌الله صلی الله علیه وسلم نیافتند به او مراجعه می‌كنند و او اجتهاد می‌كند و از طریق قیاس به‌ آنها جواب می‌دهد، جوابی كه نفس و قلب با آن آرام می‌گیرد و قانع می‌شود.

فرّوخ گفت: نام پدر شیخ را نگفتی؟

مرد گفت: او ربیعه‌ بن ‌فرّوخ (ابا عبدالرّحمن) است. بعد از رفتن پدرش به جهاد تولد شده و مادرش سرپرستی تعلیم و تربیت او را به عهده گرفته است و قبل از نماز شنیدم كه پدرش دیشب برگشته است. در آن هنگام اشك از چشمان فرّوخ سرازیر شد كه مرد علّت آن را نمی‌دانست. شتابان بسوی خانه خود رفت.

همسرش او را با چشمانی پر از اشك دید. گفت: ای پدر ربیعه، چه شده؟! گفت: خیر است، فرزندمان را در مقامی از علم و شرف دیدم كه قبل از او كسی را به این وصف ندیده بودم.

مادر ربیعه فرصت را غنیمت شمرد و گفت: حالا كدام یك برای تو بهتر است، سی‌هزار دینار یا این مقام والای فرزندت؟

گفت: قسم به خدا كه این مقام فرزندم از همۀ اموال دنیا برای من دوست داشتنی‌تر است.

مادر ربیعه گفت: من همۀ اموال را در جهت تعلیم و تربیت فرزندمان خرج كردم آیا راضی هستی؟

گفت: بله، خداوند از طرف من و ربیعه و تمامی مسلمانان تو را جزای خیر دهد.

-------------
برگرفته از: صور من حیاة التابعین دکتر عبدالرحمن رأفت پاشا
برگردان: شیخ علی جلالی 

منبع : http://www.ziyaei.com





نوع مطلب : شخصیت ها ، 
برچسب ها : ربیعه، ربیعه الرای، زندگی بزرگان، با بزرگان اشنا شویم، تابعین، زندگی تابعین،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 19 دی 1393
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وبلاگ
در كل اینترنت
  تماس با ما
جزیره قشم
تحلیل آمار سایت و وبلاگ